لحظه شماره 5: دوست دارم بنویسم...
من الان تقریبا 6 ماهه دارم وبلاگ مینویسم، و کلا 9 ماهه که جز وبلاگ خوان ها شدم، دقت کردید بعضی از وبلاگ نویس ها، تا حال و زندگیشون خوب میشه، دیگه میرن، ماه به ماه پیداشون نمیشه؟ میتونم بگم تقریبا برا 98 درصدشون این موضوع صادقه! آخه نمیگن، این خواننده بیچاره ای که تمام مدت موضوع رو دنبال میکرده و ماه ها هست، داره میخونتشون و باهاشون همدردی میکنه و تازه ماجرا به نقاط حساس و خوبش رسیده، باید چی کار کنه؟ وبلاگ فقط برا وقت های تنهایی و غم و غصه هست؟ یعنی منم اینطوری میشم؟ نه، من اصلا بی وفا نیستم.... اصلا معلوم نیست منم روز خوب داشته باشم، فکر کنم دارم سر کله کچل بحث میکنمنیشخند

ووووییییی از دست این غضنفر.... دیگه به ستوه دارم میام، خیلی خیلی صمیمی شده ولی همچنان از افعال جمع برا حرف زدن با من استفاده میکنه.... چقدر شرافت پسر خوب و جذابیهنیشخند این پروژه های سه نفری مون رو خیلی دوست دارم، از اول هفته یونی نرفتم، ولی امروز رو بخاطر این پروژه هامون رفتم.... کلی خندیدیم، همش شرافت این غضنفر رو سر کار میذاره، شوخی میکنن...خیلی با حالن!

نمیدونم چرا از یونی متنفر شدم...دیگه کلاس رفتن رو دوست ندارم.... خیلی باید درس بخونیم و کار کنیم، من همش فکر میکردم، ارشد راحت تره چون تعداد واحدهایی که باید بگذرونیم یک دهم شده، ولی ده برابر بیشتر از آدم کار میکشن.... بعضی وقتها از ته دلم دعا میکنم، سقف دانشکده بیاد پایین، کلا تا یه سال تعطیل شیم....

--------------------------------------------------------------------------------------------

لحظه شماره 6:

الان ساعت 22:20 هست.... چقدر من از شب بدم میاد... تنهایی ام رو خیلی بد به رخم میکشه.... کاشکی همش روز بود.... چه روزهای بدی رو میگذرونم... حیف این جوونی.....

--------------------------------------------------------------------------------------------

لحظه شماره 7:

الان ساعت 13:10هست....من، لب پنجره باز، صدای بلبل ها، هوای ابری،باد میاد و جزوه هام تو هوا پراکنده میشن، بوی عید و بوی نم خاک میاد....
دارم به ایمیل غضنفر فکر میکنم...صبح بلند شدم از خواب، دیدم یه ایمیل بلند و بالایی زده....که خانم فلانی، اگه یه وقت بهتون میگم فلان کار رو کنید یا فلان کار رو نکنید به این خاطره که از نظر من شما 90 هستید، میخوام بشید 100، چون قراره حالا حالا ها با هم باشیم.... ایمیلش خیلی طولانیه... دیروزم تو یونی، وقتی ازش خداحافظی کردم، بلند شد، دنبالم اومد تا دم در یونی منو بدرقه کنه! این بدرقه کردن دقیقا 43 دقیقه طول کشید! از بس حرف زد! ازش چندشم میشه..حیف که نمیتونم بزنم تو ذوقش...آخه تمام پروژه هام و آینده کاری ام و موفقیتم به این گره خورده و تا الان با شرافت و این به جاهای خیلی خوبی رسیدیم...آخه میدونید، متاسفانه رشته ای که من هستم تقریبا 90 درصد مردونس! یه زن خودش به تنهایی نمیتونه به جایی برسه، مگر اینکه به یه مرد هم رشته ای متکی شه که کمکش کنه...ناراحت اینم رشته بود ما رفتیم؟