سه ساعته گذشت تا کامنت ها رو جواب دادم و تایید کردم و بینش به وبلاگهای مختلف سر زدم تا جوابه کامنت های خصوصی شون رو تو وبلاگشون بدم... وسطاش حس کردم هر چی جواب میدم تموم نمیشه، به دوستم پی ام دادم، رمزم اینه، بیا یه کم کمکنیشخند خلاصه یه چندتایی از کامنت های پست "سلام :)"  رو اون جواب دادنیشخند البته بعدش خودم همه کامنت ها رو با جوابای دوستم چک کردم و اونایی که آشنا هستن رو خودم جواب دادم.... دستش درد نکنه، امتحان داره ولی به کمک من شتافت، تا بالاخره بعد 3 ساعت تموم شدلبخند خدا شانس بده، آدم ازین دوست خوبا نصیبش بشهاز خود راضی دوستت دارم دوست چندین و چند سالهلبخند فردا هم قراره بریم بستنی بخوریمنیشخند

بعدش که دوستم تموم کرد، بم پی ام داد:
-دوستم: جدی خیلی دوست دارن، به عنوان یه دختری که طلاق موفقی داشته و به زندگیش داره به خوبی ادامه میده، قبولت دارن همه...
- من: واقعا؟؟؟
- دوستم: آره از کامنت هاشون معلومه، اینهمه کامنت خیلی زیاده، فکر کن هر پستی که داری مینویسی انگار داری واسه یه سالن بزرگ پر از آدم حرف میزنی و مطمین باش اگه هر زنی که در شرف طلاق یا طلاق گرفته هست، بخونتش، لبخند بزنه و انرژی بگیره، کلی ثواب میکنی
- میدونم عزیزم، ولی من دوست داشتم بیشتر، دخترای مجرد درس بگیرن و تجربه بگیرن، و مطلقه ها هم بدونن هنوز دنیا تموم نشده....

دیگه خلاصه من کلی احساس شور و شوق قلبی بم دست داد... ممنونم از همتون... و خوب میدونید که من اسم هاتون خوب تو ذهنم می مونه همیشهلبخند

خب حالا هم میخوام براتون اتفاقی که اخیرا افتاد رو بنویسم، میشه خوب و با دقت گوش کنید؟:

دقیقا 3 روز پیش، یعنی دوشنبه، از صبح مامانم گفت، باباتون گفته فردا با ماشین بریم، شهرستان های اطراف، گشت و گذار و اینا، یه کم حال و هوامون عوض شه، منم ناراحتم شدم که چرا از قبل با ما هماهنگ نمیکنن، سه شنبه عصر هم برخورد بابام یه کم سرد بود، با خودم گفتم برا چی برم؟ برم دوباره دعوامون بشه، اعصابم خرد بشه؟ مامانمم که میخواد همش حرف اول رو بزنه، به بابام گفتم من نمیام، خودتون برید...

اونا هم تقریبا عادت کردن، باغ میرن، من نمیرم، 2 3 بار مسافرت رفتن، من نرفتم، شبها تنهایی یه کم میترسم، ولی حس کردم حال و حوصله مسافرت رفتن رو ندارم، تو خونه تنهای تنها، هر کاری دوست دارم انجام میدم... البته وقتی گفتم نمیام بابام ناراحت شد، چون شب قبلش خیلی اصرار کرده بود، ولی کلی هم کار داشتم، دیدم رفتاراشون هم اینطوری شده، گفتم نمیرم... خواهرم اومد کلی اصرار کرد بیا همه با هم باشیم، بمونی خونه دو روز تنهایی چه کار؟ مامان و بابامم چند بار گفتن، ولی بازم رو حرفم بودم...

وقتی صدای در خونه رو شنیدم که بسته شد و رفتن، ناخودآگاه اشک از چشمام جاری شد... یاد تمام بدبختی ها و مشکلاتم افتادم... اینکه هیچی تو زندگیم نیس دلم رو بش خوش کنم... اینکه هنوز حتی برنامه هامم جواب نمیده و من هنوز در نقطه صفر پایان نامه ام هستم... چه میدونم هزار تا فکر مسخره که هر وقت ناراحت میشم میاد تو مغزم.... صبحشم رفته بودم یونی، یه پلیسی با نامردی تمام بی خود و بی جهت جریمه ام کرد، دلم پر بود از صبح.... رفتم یه برگه برداشتم نامه بنویسم برای خدا... (نگید خله ها، این عادتمه از بچگی، هر وقت ناراحت میشم نامه مینویسم برای خدا... یه خرمن نامه دارمنیشخند ) نامه ام اینه: برگ جریمم گذاشتم کنارشنیشخند

همونطوری که میبیند، یه کم بیشتر ننوشته بودم، که یهو به دلم افتاد، پا بذارم رو غرورم زنگ بزنم به بابام، بگن برگردن، منم برم... یه 20 دقیقه ای گذشته بود، خلاصه تا زنگ زدم، برگشتن و منم همراهشون رفتم... اتفاق های جالبی که افتاد که میخوام براتون بگم...

اول از همه بگم که تو جاده داشتم رانندگی میکردم، وسط راه الکی الکی باز پلیس جلوم رو گرفت، گواهینامه کارت ماشین... من بعد 8 ماه فهمیدم تاریخ گواهینامم تموم شده بوده... چون تخلفی نداشتم جریمه ام نکرد، خدا بش رحم کرد پلیس بیچاره و گرنه می کشتمشنیشخند

سه شنبه رسیدیم و چهارشنبه از صبح رفتیم به یه روستای دور افتاده... یه جا که چشمه آب بود و رودخانه و جنگل و سراسر سبز و چشم نواز و زیبا و خلوت... اونجا که بودیم من مشغول زبان خوندن بودم که یه روستایی با دخترش برامون غذا اوردن، حالا اینکه اون روستایی چطور ما رو می شناخت و برامون غذا درست کرده بود، بماند... دخترش موند پیش ما و مرده رفت...

از همون اول همه جذب زبون این دختر شدیم... وای که چه سر زبونی داشت... حدودا 26 27 ساله میخورد... جوری حرف میزد انگار نه انگار که باره اوله ما رو میبینه... ازش پرسیدم، متولد چندی؟ یه سال از من کوچکتر بود!!! جاتون خالی، ماهی کبابی و آبگوشتی خوردم که تو عمرم نخورده بودم... من از ماهی متنفرم، ولی انقدر خوشمزه درست شده بود که یکی کامل خوردم... بعد نهار رفت چند لحظه لیوانا رو بشوره، مامانم که عمرا از کسی تعریف کنه، برگشت گفت، وای چه دختر اجتماعی و خوش مشربی... بعدش منو خاهرام و دختره رفتیم از کوه بالا، لب چشمه و نشستیم به حرف زدن و دختره نشست به تعریف کردن زندگیش...

تعریف کرد ازینکه یه عمر عاشق یه پسری بوده و باباش نذاشت با هم ازدواج کنن، بعدش ناخواسته به عقد یه مردی در میاد و 3 سال خون جیگر میخوره، سه بار پرونده تشکیل میده تا آخرش تمام دار و ندارش رو میده به مرده تا بتونه طلاق بگیره... در زمان طلاقش، پسری که همدیگرو دوست داشتن، باش بوده و کمکش میکرده ولی دقیقا بعد طلاق، پسره ازدواج میکنه و ضربه خیلی سختی میخوره...

بعد تعریف میکرد که ازون وقت به بعد، هزار تومن هم از باباش نگرفته، با هزار تا سختی کار کرده و تو شهرستان خونه اجاره کرده و درسش رو همراه کارش ادامه داده... تعریف کرد که برا گذراندن دوره ای که خیلی نیاز داشته، مجبور شده 6 ماه تمام شب و روز تو یک رستوران کار کنه و ظرف بشوره تا بتونه پولش رو جور کنه تا بتونه بره و دوره رو توی استان دیگه ببینه... میگفت، اونجا خونه و خوابگاه نداشته، مجبور بوده از ساعت 3 نصف شب بره ترمینال تا بتونه به کلاسش که ساعت 8 صبح شروع میشده برسه و بعد دوباره شب بشینه اتوبوس و برگرده به شهرستان خودش... چه شبها که از ترس اینکه یه وقت 3 نصفه شب بیدار نشه، اصلا نخوابیده... و چه حرفها که بخاطر مطلقه بودنش بش نزدن تو روستاشون.... ولی خدا رو شکر بعدش تو کارش موفق بوده و تونسه تو همون شهرستان کوچیک، آدم موفقی باشه... کارش آموزش به بچه های عقب مونده و ناتوان هست و رشته اش هم روانشناسی... ولی چون حقوقش بسیار ناچیزه، الان دنبال کار دیگه ای هست... وقتی حقوقش رو گفت من و خواهرام چشمامون شد 8 تا...

از خودم خجالت کشیدم... خجالت کشیدم که فقط همین ساعتی که دستم بود، پول یک سال کار کردنه اونه، اگه هیچ خرجی نکنه... خجالت کشیدم که وسایلم رو دید... خجالت کشیدم که با این همه امکانات نتوسم یک سوم مدارکی که تو زمینه های مختلف داره، داشته باشم... خجالت کشیدم که همیشه ناشکری کردم... خجالت کشیدم که اون الان انقدر با افتخار از شغلش و رشته اش و موفقیت هاش و تسلیم نشدنش بعد طلاقش میگه و من خیلی وقتا می نالم... خجالت کشیدم که انقدر اجتماعی و پرانرژی هست که مثلا اینجانب که انقدر ادعای اجتماعی بودنم و پرانرژی بودنم میشه جلوش کم میارم... برگشتم و از ته دلم بش گفتم: عاطفه خیلی ازت خوشم میاد، خیلی خوبی، میدونی؟ منم طلاق گرفتم ولی یه ذره ازینهمه افتخاراتی که داری رو ندارم، خوش بحالت...

چه دختر زیبایی بود و موقع حرف زدن با ما، یه ذره هم لهجه نداشت، و انقدر زیبا حرف میزد که همه محوش شدیم... بعد اینکه رفت میوه بیاره، خواهرام البته به شوخی گفتن: رستا یه کم ازین یاد بگیر، کاشکی این خواهر ما بود به جای تونیشخند... بعدش من و اون دختره از خواهرام جدا شدیم و رفتیم تو جنگل بین درختا کلی حرف زدیم... چقدر خوب بود و چسبید... شماره اش رو گرفتم تا با هم در ارتباط باشیم... الان داره به سختی برا ارشد میخونه تا یه شهر بزرگ قبول شه و بتونه یه زندگی خوبی رو شروع کنه... منم همیشه براش آرزوی موفقیت میکنم...

تو راه برگشت تو جاده که بودیم، یه قسمتی از جاده از رو کوه رد میشد... دیدیم یه مرد ویلچری داره با سختی تمام ویلچرش روی سربالایی هل میده تو ظهر گرما، تو یک جاده خلوت بین دو شهر... با اصرار زیاد من بابام زد کنار تو جاده... رفت بش شربت خنک داد و هر چی که اصرار کرد که حداقل این سربالایی رو با بوکسل ماشین ما بره بالا، قبول نکرد.... و گفت که قصد داره با ویلچر ساده اش به تنهایی شهرهای مختلف کشور رو بگرده و تا حالا نزدیک به هزار کیلومتر رو با همین ویلچر ساده اش طی کرده...و باز هم فهمیدم که سلامتی نعمت بزرگی هست که من دارم و خیلی بش توجه نمیکنم...

شاید پر ثمرترین سفر عمرم بود... توش دو نفر رو دیدم که فهمیدم هنوز خیلی از خیلی ها عقبم... فهمیدم با اینکه خیلی ادعام میشه پیش خودم، هنوز نصف خیلی ها هم نیستم... فهمیدم که باید خیلی بیشتر ازین تلاش کنم... فهمیدم که آدم هایی که من حسرت شون رو میخورم در واقع هیچی هیچی نیستن... باید حسرت این دختر روستایی رو خورد... باید حسرت این مرد معلول رو خورد... باید به اراده و عزم این دو نفر حسرت خورد و باید کمی از خود خجالت کشید...

+ خدایا منو ببخش...

+ببخشید طولانی شد... یه ساعت دیگه هم گذشت، کلا نصف عمرم با این وبلاگ گذشته هانیشخند