اصلا اومدم که نق بزنم، ناراحتم، عصبانیم، حالمم گرفتس!عصبانی

حالم بد میشه از تفریحاتی که مثه چی بعدش از دل آدم درمیاد! حالم بد میشه از حرفای مسخره دختر عمه ام(در حال طلاق با دو کودک) که میخواد همش به من تلقین کنه من باید غمگین و ناراحت و افسره مثل خودش باشم چون مثل بقیه توسط یک عدد جنس مذکر خوشبخت نشدم! حالم بد میشه که همش مدام تکرار میکنه: رستا تو فقط داری خودت رو گول میزنی وگرنه ته دلت خیلی افسرده و بدبخت و حسرت به دلی! و من تنها و تنها برای پایان دادن به اراجیفش، بش میگم: اوکی! شاید...

حالم بد میشه از دختر تخس و بی ادب و پررو اش که همش میچسبه به آدم و یه حرف و صدبار تکرار میکنه! و تمام وسایلم رو برداشت و پرت و پلا کرد و بعضی هاش رو هم با خودش برد! یا تو ماشین تمام 2 ساعت در راه رو، هر چی بش میگم عزیزم من دست چپم درد میکنه، حالت تهوع دارم، رو من لم نده، بدتر تمام هیکل میفته روم!

حالم بد میشه از خوردن باقلای نپخته سفت که باعث شد همش حالت تهوع داشته باشم تمام راه تو ماشین...

حالم بد میشه که تا میرسم خونه، میبینم بازم اس ام اس... نه یکی نه دو تا، پنج تا... که آخراش تقریبا به فحش رسیده که چرا ج نمیدم! آخر یه درصد احتمال بدید، طرف گوشی رو جا گذاشته... اصلا این نه، یه درصد احتمال بدید طرف مرده! فحش میده کسی آیا؟

حالم بد میشه از تمام آدم های کنه و چسبناک! خب برادر من، وقتی میگم نه، یعنی نه، یعنی جواب من منفی هست، چرا هنوز اس میدی: من تورو به این راحتیا از دست نمیدم؟ که فقط حالم رو خراب کنی؟ (مخاطب: کاوه)

حالم بد میشه از همکلاسی دوران کارشناسی که نگو تمام این سالها عاشق من بوده، حالا با شنیدن خبر طلاق من، بال دراورده و اینم از شانس خرکی من، آدم کنه ای از آب درمیاد! از همون روز دوم (حدودا 20 روز پیش) گفتم، نه، آقای فلانی ما ب درد هم نمیخوریم، نه! NO! لا! به چه زبونی بگم؟ همین سه تا رو فقط بلدم خب! کسی همون سال اول تا سه عرضه نداشته بیاد جلو، الان دلیلش واقعا چیه؟ چرا همین امروز باید اس بده و به خاطر رفتار ناشایستش معذرت خواهی کنه؟

حالم بد میشه ازینکه تا میگم: من فعلا قصد ازدواج ندارم چون به نظرم در موقعیت کنونی من یه عمل بی خود هست(با تاکید بر این که ازدواج در آینده مفید هست، ولی نه الان)، فوری می شنوم: آره، گربه دستش به گوشت نمیرسه... آخه یکی نیست به اینا بگه، همین الان، دقیقا همین ثانیه، اراده کنم، چهار تا شوهر هم میتونم بکنم! اونم آدمایی که واقعا هیچی از هیچ لحاظ کم ندارن! فقط تو این شک دارم که آیا تفاهم داریم یا نه! که البته دلیل اصلی من، همون به درد نخور بودن ازدواج در موقعیت فعلی من هست!

و در آخر داغون و نابودم بخاطر برنامه نویسی ای که بیشتر از 4 ماه براش زحمت کشیدم، و آخر جواب نداد! که حتی استادم هم نمیدونه چشه! و نمیتونه بفهمه مشکل کار کجاست... و مجبورم بازم و بازم و بازم موضوع تز رو عوض کنم و برگردم به جایی که همون 8 ماه پیش بودم! دقیقا سر پله اول.... پله اول که نه، بهتره بگم طبقه همکف!!!

+ پی نوشت: همکلاسی: کسی که مامان و بابامم 8 ساله می شناختنش و سر اینکه چرا به اینم ج منفی دادم، دعوام کردن! چرا 8 سال؟ چون از سال سوم دبیرستان، آقا رتبه اول قلم چی بودن و معروف! بعدشم که با وجود آوردن رتبه بسیاررر عالی، به جای انتخاب شریف، یونی ما زد و دو رشته مهندسی رو با هم لیسانس گرفت و بعدشم  برا ارشد از شریف براش پذیرش اومد و بر خلاف میل، به دلیل دوری از خانواده رفت تهران... قصد اپلی کردن داره و به احتمال 99 درصد، MIT رو شاخشه! و من بخاطر ج منفی به این آقا، از نظر تمامی دوستانم، یک احمق محسوب میشم! چون marriage by benefit رو نخواستم! و ایشون میتونست بهترین و راحتترین بلیط من به آمریکا و یک یونی خیلی خوب باشه! البته دلایل من برای خودم محترمه چون دوست ندارم دیگه با تکیه به یک مرد آینده خودم رو بسازم، می خوام رو پاهای خودم بایستم!