دیروز 2 تا دادگاه بود، اولیش برا تعیین داوری و تفهیم مسئله به اونا، دومیش برا اعتراضی که من روی عدم تمکین گذاشته بودم. اولی رو نرفتم چون وکیلم رفت، ولی دومی رو مجبور شدم برم، چون وکیلم یه آدم کله گنده ایه، گفت دادگاه تمکین رو من وکالت نمیکنم! منم تو دلم گفتم به جهنم! اصلا برام مهم نبود که دادگاه دارم و خوش و خرم صبحشم کلاسم رو نرفتم، با آرامش تمام صبحونه رو خوردم و راهی شدم... عمو "ح" که قراره داور من بشه از صبح رفته بود و کل دادگاه تمکین هم پیشم موند.... روباه و اون وکیل نامرد تر از خودش هم اونجا بودن... اگه بگید دریغ از یه نیم نگاه که من به قیافه های اینا کردم!سبز

دادگاه شروع شد و من گفتم تو خونه این آقا به دلیل اینکه امنیت ندارم نموندم و یه سری چیزای دیگه که وکیلم گفته بود رو گفتم..... بعد هم گفتم من ازین آقا کراهت دارم، حالم ازش بهم میخوره نمیخوام باهاش زندگی کنم... روباه هم که انگار زورش گرفته باشه، گفت حالا که اینطور شد میخوام برا دادگاه یه سری چیزا رو روشن کنم، این خانم بوده که همش منو میزده، من بودم امنیت جانی نداشتم، اومد روز آخرین دعوا رو (همون پست گذشته 3) همچین تعریف کرد که انگار بیچاره داشته زیر دست و پای من له میشده!!!! منم برگشتم بلند بش گفتم: عزیزم (سبز) من بخداااااااا متاثر شدم! تورو خـــــــــــــــدا جونت رو بــــــــــــــردار، فرار کـــــــــــــــــــــــن!!!!!!! چرا گــــــــــــیر دادی میگی من برگــــــــــــــردم؟ یهو دیدی زیر دست و پای من مُردی هــــــــــــــــــا..... برگشته جواب میده: نه من نمیخوام بزرگترین کراهت خدا رو انجام بدم!!!!!!!!منم به قاضی گفتم: دیدید آقاضی قاضی تو سه تا دادگاه قبلی که کلا منکر بودن دعوایی رخ داده، میگفتن من توهم زدم، حالا چه طور شده داره میگه زد و خورد بوده؟؟؟؟

یعنی ها باورتون نمیشه همش دروغ و دروغ و دروغ و تهمت... فقط من دو تا گاف بزرگ دادم، یکی اینکه گفتم آقای قاضی، اینا فقط به خاطر پول هست که منو طلاق نمیدن، دیدید که باباش تو یک ساعت شهادت قبلی اش، اکثرش فقط داشت درباره طلاها حرف میزد، آقای قاضی، مگه طلاها مال من نیست؟ قاضیه هم گفت: نه! حبه غیر معوض رو باید پس داد!!! منم گفتم: من از صدتا وکیل و قاضی پرسیدم گفتن، طلاها بعد عروسی مال منه!!! گفت: من فقط قانون رو گفتم.... بعد هم گفتم: آقای قاضی من حتی حاضر بودم، مهریه ام رو ببخشم طلاق بگیرم، ایشون بم گفت، باید طلاها رو پس بدی، خرج عروسی و تعمیر خونه رو بدی، تا طلاقت بدم... قاضی هم رو به روباه گفت: ایشون که مهریه اش رو میبخشه، چرا طلاقش نمیدی؟ ..... خاک بر سرم فکر کنم بعد اینهمه خرج وکیل و اعصاب خوردی و گریه و بدبختی، حتی یه پاواسی هم دستم رو نگیره...

بعد دادگاه هم قرار شد، عصرش یکی از جلسات داوری برگزار شه که رفتیم باغ عمو "ح" .....خیلی روباه احمقه! برگشته میگه: اگه از شهود من 10% هم دروغ بگن، اشکال نداره چون نتیجه اش میشه این که تو نمیتونی طلاق بگیری ولی اگه 0.01% حرفای تو دروغ باشه، و به خاطر همون هم بتونی طلاق بگیری، در آینده ازدواجت با یکی دیگه، میشه زنا و بچه هات میشن زنا زاده! چون تو اسلام، حق طلاق صرفا با مرده!... همش هم میگفت من طلاقت نمیدم اگرم یه روز حکم طلاق از دادگاه گرفتی، من محضر نمیام، تا زنا کار بشی...... داور اون هم که شوهر خواهرش بود، میگفت: رستا خانم برگرد، عیده و ازین شر و ورها...منم گفتم: آقای فلانی، خودت رو بی خود خسته نکن، من دیگه محاله برگردم، اصلا حالم ازین آقا بهم میخوره، با این همه دروغ و دغل و نامردی.... روباه هم نگذاشت نه برداشت، گفت: فک نکن آش دهن سوزی هستی ها، فقط یه دست پخت خوبی داری، قیافه زیبایی داری، خانواده معروف و سرشناس داری، دیگه هیچی نیستی! منم گفتم:میبینید تورو خدا، مثلا اومده من آشتی کنم. جواب داد: نه، خب دوست دارم، قول میدم دیگه خبری از اذیت و آزار و ناراحتی نباشه... منم بلند بلند خندیدم!( مثه خبیث ها دیدید تو فیلما؟ ) گفتم: برو خودتو سیاه کن! من ازت متنفرم اینو بفهم! بازم عصبانی شد، گفت: منم میخوام تحملت کنم، تا درجات معنوی ام بره بالا، میخوام با تحمل کردن تو، ثواب جمع کنم، مثل آیت ا... فلان و بهمان که زنهای بدی داشتن و به خاطر تحمل کردن اونا به درجات بالا رسیدن، تو بیماری روانی داری، قرص اعصاب میخوری! من: من؟؟؟تعجب تو عمرم استامینوفن ساده هم انگشت شمار خوردم، من؟؟؟ میگه: تو دفترچه بیمه ات برات نوشتم!!!!....دادگاه هم به داورها تا دو ماه وقت داده، یعنی تا 12 اردیبهشت.... روباه هم گفت، جلسه بعدی رو میذاریم همون اوایل اردیبهشت...

خدا من نمیدونم از دست این بشر احمق خل رذل، باید خندید یا گریه کرد! میدونم رو زمین میکشونتم، میدونم به قول خودش، آخرش قرصی میشم.... نه دیروز یونی رفتم، نه امروز ، حال هیچی رو ندارم، چه غلطی کردم، با ازدواج با این خودمو دستی دستی بدبخت کردم....ولی به هر حال، یک روز، همه این این چیزا تموم میشه و بالاخره روزهای خوب میان، من مطمئنم.....