از الان که شروع کردم به نوشتن تا هنگامی که دکمه "انتشار" رو کلیک نکنم، مطمئن نمی شم که واقعا یه پست گذاشتم... از روز بعد که پست قبلی رو نوشتم، هر روز یه پست نوشتم ولی بنا به دلایلی عمومی اش نکردم... نه اتفاق بدی برام افتاده بود نه چیزی، ولی یه مقداری تو مود های افسردگی بودم...

تا به اینجای ماه دوست داشتنی فروردین، خانواده من یه بار هم از خونه بیرون نرفتن، مگر دو شب که تمام بازدیدها رو زدن سر هم و تموم کردن... یه طبیعت و پارکی اینا هم نرفتیم... در نتیجه من همش خونه بودم! و واقعا حس پوسیدگی داشت کم کم سرایت میکرد به مغزم... تا جمعه که یه 4 5 ساعتی با دوست عزیزمقلب رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت...

ساعت خوابم خیلی بد شده بود، 4 صبح می خوابیدم، تا 12 ظهر... شنبه خواب موندم و به کلاس نرسیدم... خیلی ناراحت شدم... ولی امروز 9 بیدار شدم و رفتم دانشگاه و یه روز خیلی خوبی داشتم... دوستام رو دیدم، کلی حرف زدیم... خدا رو شکر من جز آدم های محبوب هستم بین بچه ها و دوست دور و اطراف زیاد دارم ولی نمیتونم با کسی صمیمی بشم و خلاصه یاری برا وقت های ناراحتی و غصه داشته باشمنیشخند به جز همون صدیقه دوست قدیمی ام... بعدشم رفتم پیش یکی از استاد ها که من بش میگم دکتر گل منگلی، مکالمات خیلی خوبی رد و بدل شد، خیلی تشویقم کرد که تو عالی هستی و یه چیزی میشی و اینا... یادش بود که من 3 سال پیش درسی که باش داشتم، پروژه عملی آخر ترم رو یه چیز خفن خوبی درست کرده بودم و درس ترم پیش عملکرد خوبی داشتم...برا اینکه حمل بر خودستایی نشه ماجرا رو بیشتر ازین تعریف نمیکنمابرونیشخند فقط امیدوار شدم که ازین هم میتونم ریکام داشته باشم... بلههههخیال باطل

دوباره برگشتم خونه و یک ساعت بعد بازم رفتم یونی، پیش استاد راهنمای خودم... وای خدا که من چقدر عاشقشمقلب قشنگ حس میکنم که منو به چشم پدر فرزندی خیلی دوست داره... بم میگفت خانوم فلانی، تورو خدا امسال دیگه حاشیه ساز نباش قشنگ بشین کارت رو انجام بدهنیشخند گفتم استاد ایشالا سال خیلی خوبی داشته باشید، گفت منم فقط برات یه دعا میکنم، گفتم چی؟ گفت: سال بی حاشیهههههههنیشخند

با دوستم یه برنامه ریزی حسابی کردیم که به تمام کارهامون برسیم، خدا کنه بتونم به برنامه ریزی عمل کنم و موفق بشم به اهداف از پیش تعیین شده امسالم برسمعینک... یه چیزی هم بگم؟ درسته هر وقت مینویسم پرانرژی ام... ولی منم آدمم، خیلی وقتها افسرده میشم ناراحت میشم گریه میکنم، از زندگی ناامید میشم، به پوچی هم حتی میرسمنیشخند فرکانس تغییر حالتم درسته کمتر شده، ولی در تمامی اون لحظات بازم میدونم روزهای بهتری هم در راهند و من هیچ وقت تسلیم نخواهم شد و ایمان دارم، نه هوش، نه ظاهر، نه بهترین دانشگاه، نه بهترین استاد، نه بهترین پدر و مادر، با اینکه کمک های خوبی هستن "ولی" منو به اهدافم نمیرسونن و این فقط خود منم که باید برا خودم کاری کنم، و گرنه هیچکس مانند خودم، دلش برای من نمی سوزه و کاری نخواهد کرد...

خب یه کم از حاشیه ها بگم... البته میخوام از بعضی قسمت های پست های قبلی که منتشر نکردم کپی کنم اینجا:

7 فروردین:

عصر دیروز بازم از کاوه اس داشتم که منو توجیه کنه بازم با هم باشیم... اعصابم رو ریخت بهم... اینجا چیزی ننوشتم، ولی قبل ازینکه برم مکه، بش گفته بودم بهتره تموم کنیم و در همون مکه که بودم صراحتا باش تموم کردم... هم فرهنگ ما دو تا کاملا متفاوته، هم اهداف مون واسه آینده... پسر خوبی هست ولی متاسفانه بسیاررررر بی تجربه و ناشی هس... و من خواستم مثلا برا یک بار هم که شده در تمام عمرم با عقلم تصمیم بگیرم! و البته اینو هم بگم که رفتاراش سر پروژه آخر ترم و ماکزیمم شدن نمره من در کلاس، باعث شد ازش زده بشم کاملا... شب هم اس داده: من تورو به هیچ قیمتی از دست نمیدم!.... ای خدا کمکم کن{#emotions_dlg.e35} نمیدونم چرا ملت همیشه تا وقتی هستی و خوب هستی، قدرت رو نمیدون، تا خسته میشی و میذاری که بری، ولت نمیکن!

9 فروردین:

دیشب؛ سر شب بود که یه از خدا بی خبری، زنگ زده میگه: روباه اومده خواسگاری دختر من،چه جور آدمیه؟... من همیشه با شما صادق بودم و هستم اولش خوشحال شدم، که میتونم با خیال راحت بخوابم و الان هم صادقانه میگم اگه خوشحال نیستم اصلا و ابدا ناراحت هم نیستم، یعنی برام فرقی نمیکنه...... درست یک ماه قبل که ایمیلی زد جانسوز و جانگداز که "من همیشه عاشق تو هستم و منتظرت هستم که برگردی تا دوباره زندگی کنیم، هر کاری بخوایی انجام میدم، هر تعهدی بخوایی محضری میدم"... واقعا ترسیدم ازش و مخصوصا از باباش میترسیدم... میترسیدم تمام اطلاعات منو و تمام کارهامو زیر نظر بگیرند و برام دردسر درست کنن... میترسیدم یه وقت بلایی سرم بیارن... ولی خوشحال شدم که بالاخره سرش یه جا گرم میشه و کاری به کار من نخواهد داشت... ولی از حدودا 4 ساعت بعدش به طور ناخودآگاه اونو تجسم میکردم با یه دختر دیگه ای... که طلا ها و لباس های منو که از من دزدیدن، تن دختره باشه... و رفتارهای روباه رو با دختره تجسم میکردم... حالت تهوع گرفتم{#emotions_dlg.e6}... تا به این لحظه که از شنیدن این خبر ذره ای ناراحت نشدم، نمیدونم بعدا چی پیش بیاد!... (تا الان یکشنبه 17 فروردین هم که این پست رو نوشتم ناراحت نیسمنیشخند، یعنی برام مهم نیست اصلا)

+ اینم از پست ام، که ایندفعه واقعا میخوام منتشر کنم ولی نمیدونم عنوان چی بذارم!!!!چشم آهان میذارم گزارش 101 ام، حتما میدونید چرااز خود راضی