سلاممممم دوستای خوبمقلب، اول از همه سال جدید رو بازم بهتون تبریک میگم و امیدوارم بهترین سال عمرتون باشهماچ... همون یک ساعت قبل سال تحویل هواپیما به زمین نشست... موقع سال تحویل تو فرودگاه بدو بدو دنبال ساک ها بودم، یعنی تا آخر سال 93 من دارم می دوامنیشخند سال اسب هم هست دیگه واقعا تا اخر سال بدو بدو دارمابرو ...

وقتی هم اومدم دیدم همه دوستام 2 3 تا پست گذاشتن من کلییییی چیز برا خوندن دارم، کلی کامنت دارم برا ج دادن و تایید کردن، مهمونا هم که میان خونمون از یه طرف دیگه.... اول از همه پست ها رو خوندم بعد کامنت ها رو ج دادم و تایید کردملبخند

دوست دارم یه کم از سفرم بگم.... اول بگم که من سفر دومم بود و بار دومی بود که میرفتم بنابراین خیلی برام تازگی نداشت.... همراه با پدر و مادر و خواهران و خاله ومادربزرگ رفته بودیم.... 5 روز اول که تو مدینه بودیم، همش مریض بودمناراحت کامنت ها رو مرتب چک میکردم و با حال زار نزار هر وقت میشد برم حرم دعاتون میکردم و نماز میخوندمقلب در مجموع فقط یه بار تونسم برم روضه رضوان.... و واقعا حیف شد نتونسم بیشتر برم... یادمه سفر قبلی هر روز 2 بار میرفتم....

یه مریضی عفونی ناشناخته بدی گرفته بودم، یه چیز آلوده به یه میکروبی خورده بودم و به این بیماری که خدا نصیب هیچ احدالناسی نکنه، دچار شده بودم.... یعنی آرزوم شده بود یه لقمه غذا خوردن... تو رستوران هتل وقتی میرفتم غذام دست نخورده بر میگشت... می نشستم با حسرت نگاه بقیه میکردم که چطوری غذاشون رو تموم میکننافسوس روزا هم حالم از حدود یک ظهر خوب بود تا دم غروب که دوباره میفتادم... فقط میتونسم آبمیوه و نوشابه و دوغ بخورم همین.... به همین دلیل هم چهره ام شده بود استخونی، پای چشمام گود افتاده بود زشت شده بودم دیگهنیشخند... حال و انرژی هم که اصلا نداشتم... آدم بعضی وقتا واقعا قدر سلامتی اش رو میفهمه... حتی وقتی برگشتم خونه و تشک و بالشم رو دیدم و یادم افتاد قبل رفتن، هم همش افتاده بودم تو جا، حالم بد میشدنگران ... ولی خدا رو شکر الان خوبملبخند تو مکه کلا خوب بودم...

همش میگفتن 3 تا آرزو کنید موقع دیدن خونه خدا، من 6 تا آرزو کردم به خدا هم گفتم باید همشو برآورده کنی و گرنه دیگه نه من نه تونیشخند... شما هم خوب میدونید که خدا هم نشسته اون بالا بالا ها ببینه من چی میخام فوری بگه کن فیکون!...

مادربزرگم بخاطر طولانی بودن راه، رو ویلچر مینشست و ما میبردیمش... یه شب که ایستاده بودیم کنار خیابون دیر هم شده بود، یه پسر سعودی عرب با این ماشین های مدل بالا، ایستاد ما رو ببره، منم که دست و پا شکسته عربی حرف میزدم(در این سفر فهمیدم چقدر استعداد در زبان سخت عربی دارمنیشخند) خاله امم انگلیسی(خاله ام سالیان سال آمریکا زندگی کرده)، کلی حرف زدیم، پسره خیلی با حال بود، بعد آخرش برگشت به من گفت، با من ازدواج میکنی؟ منم زدم زیر خنده گفتم چند تا زن میخایی بگیری؟ میگفت قول میدم فقط یکی... انقدر خندیدیم که حد نداشت، اونم گیر داده بود زن من بشو!...

تو کاروان 3 تا دختر جوون خوشکل بودن، همشون تو سن 29 28 ازدواج کرده بودن، واقعا سن ازدواج رفته بالاها! ... منم به خودم گفتم خاک بر سرت... هر کی هم تو کاروان ازم می پرسید ازدواج کردی یا نه، میگفتم نه! یه زنی هم ازم خواسگاری کرد، دیدم داره کار به جاهای باریک کشیده میشه، گفتم ببخشید من اهل زندگی و شوهر و اینا نیسم!عینک

یه ماجرای خنده داری هم بهتون بگم، تو مسجدالحرام بودیم، آخر شب بود خیلی خسته بودیم، به خاهرم گفتم بیا یه ویلچری برداریم، نصف راه من بشینم تو منو هل بده نصف راه تو بشین... خلاصه اول اون نشست و من بردمش، نوبت من که شد، باید از پله میرفتیم به دلیل ویلچر رفتیم تو صف ویلچری ها، که با آسانسور بریم بالا... صف طولانی بود، خواهرم ویلچر رو همونطوری که من توش بودم، هل داد، زد تو صف و منو برد دم آسانسور.... عربه که اونجا بود، نذاشت سوار شیم، گفت برید تو صف... خواهرمم ویلچر منو ول کرد خودش پرید تو آسانسور، عربه زد تو سر خودش دویید دنبال خواهرم داد میزد، چرا اینو اینجا ول کردی؟ حالا کی ویلچرش رو ببره بالا؟ ما چی کارش کنیم؟... من ترکیده بودم از خنده... انقدر خندیدم که اشک از چشمام میومد... حالا جرات هم نمیکردم از رو ویلچر بلند شم، گفتم سربازای عرب میگیرنمون... مونده بودم چه کار کنم؛ از یه طرف دیگه نمیتونسم جلو خنده خودمو بگیرم، فقط چادرم رو کشیدم رو صورتم نفهمن... خلاصه عربه دویید در آسانسور رو باز کرد و گرفت، خواهرمو از آسانسور بیرون کرد، اونم شدید خنده اش گرفته بود اومد ویلچر رو هل داد، یهو مدیر کاروان جلومون سبز شد... یه نگاهی به ما کرد و با شوخی گفت آبروی باباتون رو خوب حفظ میکنید ها بعدش اونم خنده اش گرفت... خواهرم ویلچر رو ول کرد و رفت منم از رو ویلچر بلند شدم و دو تایی فرار کردیم چشم عرب ها شده بود 4 تا، نگاهمون میکردن، فک میکردن من شفا پیدا کردمنیشخند... تا دو روز میخندیدم... خیلی خوب بودخیال باطل

یه شب هم خودم به تنهایی تنهایی سوار اتوبوس شدم و رفتم تو خیابون های بالا شهر مکه پیاده روی و نگاه به مغازه ها به مدت 3 ساعت... لباس داشتن زیر یک میلیون تومن به پول ما نبود!!!! واقعا شهر امن و خوبی هست اینا الکی جو میدن زن تنها نباید بره تو خیابون! یه شب دیگه هم با خواهرم دوتایی رفتیم تا 12 شب بیرون بودیم قدم میزدیم! و هنوز زنده و سالمیم!

رفتار عرب ها هم کلا با ایرانی ها خیلی خوب شده بود و خیلی خوش رفتار بودن نسبت به دفعه قبلی که من رفتم.... ولی متاسفانه پول ایران روز به روز بی ارزش تر میشه و واقعا آدم تاسف میخوره....

در کل سفر خیلی خوبی بود... و خیلی خوش گذشت... یه بار تو مدینه شب آخر دلم خیلی گرفت و با حالت مریضی رفتم مسجدالنبی و روبروی گنبد سبز نشستم و کلی گریه کردم و آروم شدم برگشتم... من مدینه رو خیلی بیشتر از مکه دوست دارم....

 من عاشق نوروز و عید هسم... عاشق بوی بهارنارنج هستم که تو تمام خیابون ها میپیچه... عاشق تماشای شور و شوق مردم تو خیابون ها هسم... حتی عاشق سریال های مزخرف نوروزی... همشون یادآوری نوستالوژی های قشنگی برام هستن... من برعکس پارسال، این موقع ها، حس میکنم سال 93 جز یکی از بهترین سال های عمرم خواهد شد... سالی که قصد دارم در اون، به تمام آرزوهام برسم... و پل هام رو برا رسیدن به یه آینده درخشان بسازم و روز به روز محکم تر کنم... آرزوهایی که دیگه نخواهم گذاشت، هیچ کس اونا رو از من بگیره، هیچکس...لبخندخیال باطل پیش به سوی آینده ای هر چه درخشان تر........................... هورااااااااهورانیشخند