اینا رو دیروز در راستای تکیمل پست قبلی نوشتم، رفتم بیرون نشد کاملش کنم:

می خوام امروز رو براتون تشریح کنم... یه روز عادی رستا تا الان که ساعت 16:10 هست...
گوشی ام اگه یادتون باشه یه بار افتاد تو چاه دستشویی دانشکده، دادمش تعمیر ولی هنوزم ریپ میزد که بالاخره رسما دیروز دار فانی رو وداع گفت، ولی فک کرده، می برمش تعمیر بازم احیاش کنن، باید له له شه تا دست از سرش بردارمنیشخند خلاصه الان یه گوشی داغونی تو خونه برداشتم که بنا بر صلاحدید مدلش رو نمیگم که یه وقت توهین نشه به مهدسان غرورآفرینی که ساختنش...چشم صبح تو خواب ناز، یهو دیدم صدای نکره این گوشی غرورآفرین، بلند شد، تو حالت خواب بیداری فوری برداشتم، دیدیم صدای استادددد میاد:

استاد: سلام خانم فلانی، خیلی وقته چشم مون به جمالتون روشن نشده...

من: خواهش میکنم استاد از کم سعادتی بنده هست، همین الان بیام اتاقتون؟... (یعنی اصلا تو خواب نمیفهمیدم چی میگم!!!)

استاد: امروز نه ولی باید دیگه کارای جدی رو شروع کنیم...

من: بله من به خدا این چند وقته همش دارم باش ور میرم....

استاد: چی؟ منظورتون رو متوجه نمیشم...

من: اوم، ببخشید منظورم برنامه ای که نوشتم بود...خجالت

خدا میخواست زود قطع کردیم، و گرنه معلوم نبود چند تا خزعبلات دیگه ای هم تحویل میدادمابله نیشخند

دیگه خابم نبرد... گفتم بلند شم و سلامی به این صبح زیبا بگم و سعی کنم بعد از چند روز سیاهی و بدی، یه روز خوبی داشته باشم... لباس پوشیدم و آماده شدم برم سر یه کلاسی به طور کاملا داوطلبانه... ازین کلاسا که خیلی به درد بخور هست و خیلی شلوغهههه و کلا برا رشته من نیست، یه مهندسی دیگه هست، ولی میرم یه چیزی یاد بگیرم، رزومه ام قوی شه... استادش هم گفته هر کی 10 ونیم به بعد بیاد، یا بیرون بمونه یا شیرینی بیاره... منم دیرم شده بود، بدو بدو دقیق 10:29 رسیدم تو کلاس و خودمو پرت کردم داخل... نشستم... خوب گوش دادم... بازم نشستم... جزوه نوشتم... بازم نشستم... بازم داشتم خوب گوش میدادم که ساعت شد 11:15... واییی چشمتون روز بد نبینه، حس کردم نه چیزی میشنوم نه چیزی میبینم... درد بدی سراسر بدنم و وجودم رو گرفت... خشک شدم سر کلاس... فقط یا خدا یا پیغمبر میکردم زود کلاس تموم شه... تو کلاس سه چهارم پسر هستن، شلوغ هم هست روم نمیشد برم بیرون، گفتم یهو میخورم زمین بدتر آبروم میره... شد 11:30... می خواسم شروع کنم به آه و ناله... فقط جلو خودمو گرفتم یهو زیر گریه نزنم... یعنی مغزمم قفل بود... هیچی نمیفهمیدم... هی استاده هم نگام میکرد فک کنم فهمید رنگ به رنگ میشم... شد 11:45... کلاس تعطیل شد.. از بین پسرها رد شدم و اولین مکان وضوخونه بود، یعنی کف اش آب ایستاده بود و گرنه ولو میشدم کف... نشستم رو صندلی، حتی نا نداشتم گوشی رو دربیارم به خاهرم یا به کاوه بزنگم یکی بیاد منو جمع کنه... بلند بلند ناله میکردم... اصلا دست و پام در اختیار خودم نبود... یه کم که توانم جمع شد، رفتم که خودمو برسونم در یونی دربست بگیرم، که بازم وسط راه یعنی فقط 10 متر که رفتم دیدیم نمیتونم ادامه بدم به راه رفتن، رفتم تو یه ساختمونی تو همون یونی، دم درش دستشویی هست...حس میکردم تمام اعضا و جوارحم تو حلقم هست... ببخشیدااا... ولی هر چی 3 روز خورده بودم بالا اوردم... پهن شدم کف دستشویی.... وای خیلی حال بدی بود... همش فک میکردم الان میمیرم... یادم افتاد به اونایی که تومور مغزی دارن، همینطوری میشن... خلاصه دوستان حلال کنین... تا چند وقت دیگه از دست منو این نوشته های نوسانی و خل و چل گونه من راحت میشیدنیشخند به قول دوستم دنیا گلچین هست... منم دارم میرم، منو هم داره مییچینه گریهشیطان دیگه بعد نیم ساعت ولو بودن، دست و صورتم و دستشویی رو شستم و نشستم رو صندلی حالم بد بود هنوز ولی دیگه دست و پام در اختیار خودم بودند... رفتم دربست گرفتم... بیچاره پیرمرده منو سریع رسوند سر کوچه، منم بش پول بیشتر دادمنیشخند دیگه دوستم زنگ زد و کلی خندیدیم و حالم خیلی خوب شد... فدای دوست خوبم بشم که خیلی دوسش دارمقلب ... یعنی حتی فکرش هم که می کنم داره دردم میاد...ناراحت البته خودم دلیلش رو خوب میدونم این چند وقت کارم شده بود گریه و اینا... لب به غذا نمی زدم... بدنم خیلی ضعیف شده بود... به خودم قول دادم دیگه گریه رو جیره بندی کنمابرو

امروز نوشت:

دیروز هم بعدش حالم کلی خوب شد و دیدیم حال و هوای عید هست و بوی عید میاد... منم عاشق بیرون رفتنم تو هوا... کلا عید رو خیلی دوست دارم... بوی بهار نارنج... آواز بلبل ها... شکوفه ها... شور و شوق مردم... واقعا عالیه... دیگه بعدش بازم یه غلطی کردیم... گفتیم اون بدبخت هم گناه داره، این چند وقت همش اون روی بد منو دیده و همش زدم تو ذوقش و اینا... 10 روزی هم هست هر چی گفته بریم بیرون، پیچوندمش، بش یه زنگی بزنم بریم بیرون! هی گفت رستا من فردا ارائه هون درس مشترک مون رو دارم، منم پامو کردم توی کفش یا امروز یا هرگز... (آخه نمیدونید واقعا هوا چه قدر عالی بودددد، اصلا نمیتونسم تو خونه بشینمناراحت) رفتیم و بازم نه تنها خوش نگذشت، بلکه ساخت پاورپوینت ارائه هم به دوش اینجانب افتاد... و من باید تا ساعت 2 امروز آماده اش کنم! چون آقا امروز وقت دندون پزشکی دارن!

+ گریه اینجانب صرفا دلایلی کاملا هیستوریکی دارند! و البته کاملا بی ربط به این روزها هم نیست... و یادم به یه چیزایی در گذشته افتاده که کسی ازش خبر نداره و چیزی بوده بین فقط خودم و خودم... و متاسفانه چپ میرم راست میام، یه اتفاقی میفته و بازم به یادم میاد...

+کامنت هاتون امروز عصر تایید میکنم، بازم میگم، دوستتون دارمقلب

+ هورا نوشت:

یعنی الان انقدررررر خوشالم که زمین و زمان نمی شناسم... هوراااااهورا هورا هورا هورا   یه چیزی تو مایه های وقتی طلاق گرفتمنیشخند

امروز رفتیم برا ارائه... کاوه داشت برام توضیح میداد که من چی بگم، آخه من اصلا تو اون زمینه نه اصلا کار کرده بودم نه چیزی بلد بودم، این چند وقت هم حالم خوب نبود که بخونم... هی سرم داد میزد، هی یه جوری حرف میزد انگار با احمق ترین آدم تو کره خاکی داره حرف میزنه، بش میگفتم بابا انقدر نمیخاد ساده توضیح بدی، میفهمما مسلما... این 6 سال که کسی کار منو نکرده همیشه رو پای خودم بودم، حالا این آخرین درس رو گفتم تو انجام بدی، عجب غلطی کردم... خلاصه خیلی بم بر خورد... دست و پام رو گم کردم از بس بد حرف میزد... یه بار هم که داشتم حرف میزدم یه کلمه رو اشتباه گفتم، بلند شد اصلا با عصبانیت رفت... جلو بقیه تو مرکز کامپیوتر انقدر خجالت کشیدم که حد نداشت... پاورپوینت رو باز کرد، یه صفحه اش رو یادم رفته بود درست کنم، با مشت کوبید رو میز و بیشتر عصبانی شد... یعنی به شدت ناراحت شدم... بعد اومد همه ارائه رو هم خودش انجام داد، به من فقط 2 3 تا خط در حد 4 دقیقه گفت که بگم... خیلی بد شد... یعنی کلا لو رفت که من هیچ کاری نکردم... من بی خیال نمره ارائه شدم اصلا... حس میکردم خیلی خنگ ام...

بعد ارائه مون، نمره های برگه هامون اومد... و در کمال تعجب، خانم فلانی بالاترین نمره امتحان کلاس با کلی اختلاف نسبت به بقیه... جیغ و دست و هورااااااهورا...( کاوه همش از قبل میگفت، که خودش از همه بهتر نوشته و بالاترین نمره میشه و شک نداره و اینا...)... بعد نمره اون با کلی اختلاف نفر سوم کلاس بود... یعنی کاردش میزدی خونش درنمیومد.. ما تحت اش به شدت می سوخت... داشت می ترکید... استادمون هم ازین تحصیل کرده های آمریکا هست و استاد کامل هست، و با سوادترین استاد یونی هست... خیلی معروفه... ریکامندیشن خیلی سخت میده چون واقعا شناخته شده هست تو رشته مون... به نفر اول کلاسش فقط میده... و من خوشالم که میتونم از کسی ریکام بگیرم که حتی تو خواب هم فکرش رو نمیکردم...زبان بعد کاوه بدبخت حسود، جلو همه می گفت: آره کسی مثل تو باورش نمیشه انقدر خوب بشه، کسی مثه من باورش نمیشه انقدر بد بشه... منم محلش ندادم فقط تو دلم گفتم: آره بشین بعد اون همه که منو تحقیر کردی، بسوز، انقدر بسوز تا جبران شه تحقیرات نیشخند تا کور شود هر آنکه نتواند دید... تازه استاد هم کلی تشویقم کرد... خیلیییییی تشویقم کرددد

حالا از همه بهتر این بود که من تنها کسی بودم که یه ذره هم تقلب نکردم... خدا رو شکر که ازین ندید پدید کاوه تقلب نگرفته بودم و گرنه معلوم نبود الان منو با چه وسیله ای می کشت...نیشخند بازم هورااااهورا

خلاصه خیلی خوشالی خوبی بود و کلی چسبید... آخه شب قبلش هم یه بحثی با مامانم کردم سر جلسه چندان تمرکز نداشتم و اصلا فکرش رو نمیکردم انقدر خوب بشمنیشخند