لحظه شماره 1:

از اول ترم جدید همش درگیر یه کنفراسی بودیم که از یکی از درسهای ترم قبل مونده بود... باید هر کس یه فصل از کتاب رو ترجمه میکرد و پاورپوینت می ساخت و همچنین یه پروژه کامپیوتری رو هم انجام میدادیم.... امروز مهلت آخرش بود و مال تنها کسی که آماده بود، مال من بود، بقیه گفتن تا عصر آماده میکنن.... پاورپوینت ام  رو نشون غضنفر و شرافت دادم کف هر دوتاشون برید! ولی همش مسخره ام کردن، حسودا نیشخند آخرشم گفتن عالیه شوخی کردیم. من: خنثی....
خلاصه دوباره بی کار شدم و از وقتی اومدم خونه فکرهای چرت و پرت به کله ام میزنهناراحتچقدر حس تنهایی بده ها! امروز هم روز مهندس بود، دریغ از یه نفر که حتی یه اس خشک و خالی بزنه تبریک بگه! پس من برا چی مهندس شدم؟ برا تبریک همین روز بودا نیشخند. به دوستم اس دادم میگم: روزت مبارک. اونم به جای تبریک زده: ما پژوهشگریم، مهندس مال لیسانس هاست...اینم بم تبریک نگفتگریهعقده ای شدم به غرعان!

دلم عید می خواد، بوی شکوفه می خواد، تعطیلی می خواد، مسافرت می خواد...ناراحت

باتری لپ تابم بعد 5 سال خراب شد و من این روزا به خاطرش غصه دارم...کسی میدونه قیمت باتری این روزا چنده؟

نمیدونم چرا جدیدا ها خوشم میاد پست رو که میذارم، کوتاه بنویسم و هی بعدا بیام بش مطلب اضاف کنم، بش میگن مالیخولیا؟ جنون؟ اسکیزوفرنی؟ سادیسم؟ ولی دوست دارم احساسات لحظه ایم رو ثبت کنم...

-------------------------------------------------------------------------------------------

لحظه شماره 2 :

از نظر جمسی خیلی ضعیف شدم: چشمام دارن ضعیف میشن که فک کنم تا چند وقت دیگه مجبور شم عینکی بشم، مدام هم میسوزن. از نظر اون مسائل خانوم ها هم..... اصلا معلوم نیست چی به چیه! کی هست کی نیست، همیشه هست!...باید برم دکتر زنان... سر درد هم میگیرم، پوستم هم که داغون شده، چشمام هم که دیگه فروغ نداره، زیرش گود افتاده، کلا زشت شدم، دیگه چهره ام رو دوست ندارم... فک کنم تا چند وقت دیگه کلا به فنا میرم!
داشتم با خودم فکر میکردم، اگه اون روزها عین عین مثه آدم پای عشقش وایساده بود، حداقلش این بود که من به این روز نمیفتادم، خودشم خوشبخت تر شده بود... ولی میدونم مناسب هم نبودیم، شاید اون روزا بودیم ولی من این روزا خیلی تغییر کردم، اعتقاداتم عوض شده، همش هم تقصیر خودشه.... حیف اون همه عشق که در نطفه خفه شد!

------------------------------------------------------------------------------------------

لحظه شماره 3 :

دارم به کابوسی که دیشب از روباه دیدم فکر میکنم و همزمان یه آهنگ ملایم غمناک گوش میدم.... حالم خوب نیست ولی بد هم نیست! نشونه اش هم اینه که گریه نمیکنم، تقریبا 10 روزه گریه نکردم! رکورد زدم! چقدر کابوس دیشب بد بود....
ای کاش یه کم از جوونی ام استفاده کرده بودم یا حتی ای کاش الان موقعیتش رو داشتم که ازش استفاده کنم... احساس میکنم آخرش یه روز پیر میشم و افسوس می خورم که چرا یک عمر رو تباه کردم!
احساس میکنم هنوز مونده بزرگ شم، ولی دارم به وضوح احساس میکنم که دارم بزرگ میشم ولی هنوز خیلی راه دارم.
دلم میخواد برم سر کار و مستقل شم دلم میخاد برم به تمام آرزوهام برسم.... آروزهایی که برای بودن با روباه یا شوهر داشتن مجبور بودم چشم رو همشون ببندم....

-----------------------------------------------------------------------------------------

لحظه شماره 4:

زنگ به صدیقه:
-من : سلام رفیق، مشکلی که داشتی حل شد؟ خوبی؟ چه خبر؟
-صدیقه: آره خدا روشکر حل شد...راستی رستا دیگه نمیتونم بات بیام بیرون بگردیم، بابام از روستامون اومده، بعد هم من میخوام باش برا همیشه برگردم اونجا، خلاصه دیگه نمیشه بیام.
-من: باشه اشکال نداره، خوش باشی رفیق.

دو ساعت بعد.....اس ام اس به صدیقه:
-من: تو برام دوست خوبی نبودی، یعنی بودی ها ولی خیلی وقته دیگه نیستی، از روزی که بت احتیاج پیدا کردم و از همیشه بدبخت تر بودم، منو گذاشتی کنار،شدم آخرین اولویت برات تو زندگیت(آخه چند بار بش گفتم، بیا بریم بیرون هی میگفت: فلان دوستم کار داره باید برم پیش اون! فلانی، فلان چیز رو میخواد، باید برا ااون وقت بذارم... همش بهانه های مسخره، باید صد بار اس میدادم تا یه وقتی رو ست کنه، اگه بیکار بود و حوصلش سر رفته بود، میومد)
-صدیقه:توقع تو از آدما زیاده
-من: من ازت چیزی نخاستم، جز یه بیرون رفتن یک ساعته که حال و هوام عوض شه، فقط شرایط خوبی نداشتم، دوس ندارم این روزا رو تجربه کنی، ولی کاری برام نکردی که منتی هم سرم داشته باشی.مهم نیست....همون روز که حالم خیلی خراب بود(همون اوایل که از خونه روباه زده بودم بیرون) و خواستم بات دردودل کنم و تو فقط در جواب بم گفتی:{ رستا تو هر وقت به آدم احتیاج پیدا میکنی میای سراغم} برام تموم شدی.
-صدیقه:منت نذاشتم. همه اطرافیانت میتونن کنارت باشن ولی نمیتونن غم تورو یدک بکشن.
-من: من نخواستم کسی غم منو یدک بکشه، تو حتی کنارمم نبودی.
همین! بدون شرح!
به خدا تقصیر من نیست، امسال هم ارشد قبول نمیشی چون منفی زدی، تقصیر من نیست که اون پسره با یه بهانه واهی ولت کرد، تقصیر من نیست که هنوز ازدواج نکردی، چرا رفتارت بام عوض شد بعد ازدواج من؟ بعد قبولی من تو کنکور؟ خیلی خوب حس کردم رفتارت بام عوض شد، جواب ندادن به مسیج هام، به زنگ هام، حتی وقتی که صد تا بهانه مسخره اوردی تا عروسیم رو نیای، به این زندگی آشغال من حسادت میکنی؟اگه نه، پس چته؟