امروز صبح، ساعت 7:30، صف واکسیناسیون، صدایی آشنا، اخم من، قلبی که تند میزنه، قاضی نامرد پرونده، حس دلشوره بد، گذر تمامی لحظات دادگاه مانند فیلم از جلوی چشمانم، اشک ها، حس تنفر، باز هم اخم، نگاه هایی سرشار از تنفر، سرشار از کینه، سرشار از نفرین، سرشار از نفرت، باز هم مرور لحظات سخت، باز هم اشک ها، باز هم دلهره ها و استرس ها، ولی فقط سکوت سکوت و باز هم سکوت...

نیم ساعت بعد، ساعت 8، تو ماشین، به سمت خونه، این بار مرور تهدیدهای روباه، مرور روزهایی که فکر می کردم باید سالها در دادگاه بدوم، گذشت 4 ماه، حس رهایی، عملی نشدن تهدید ها، حس رهایی، این بار لبخند، شعفی در دل، جوانی نجات یافته، روزهای نجات یافته، شروعی تازه، شکری از خدا از ته دل... لبخند