می دانیم که تا عمر داریم به شما مدیونیم به خاطر تمامی محبت هایتان.... میدانیم که در مقابل آمار 600 بازدید کننده از وبلاگ در طول روز مسئولیم.... آماری که حتی بعد تعطیل کردن اینجا، بازهم از 400 تا افت پیدا نکرد... معلوم بود کسانی هستند که هنوز نگرانمان هستند.... نمیدانیم چگونه عذر خواهی کنیم، یا چه دلیلی بیاریم که بتواند توجیه کند کار ما را، اصلا مگر توجیه هم می شود؟.... کامنت هایتان را که در بقیه وبلاگ های میبینیم که از ما خبر گرفته اید یا سیل ایمیل هایتان، ما را شرمنده تر می کند.... به خدا شرمنده ایم، ولی قبول کنید آدمی زاد است دیگر... گاهی کارهایی می کند، خطاهایی می کند که قابل توجیه نیست... شما به بزرگواری خودتان ببخشید....

یادمان افتاد به روزهایی که هنوز وبلاگ نداشتیم...روزهایی که تازه از دست روباه گریخته بودیم... 3 4 تایی از وبلاگ هایی که آنها را روزی بیش از 10 بار چک میکردیم و یهو ناگهانی ترک کردند ما را.... و ما چقدر ناراحت بودیم... هنوز هم قلبمان فشرده می شود که چرا ما را آنطور رها کردند... و باز هم شرمنده تر شدیم از شما....

واقعا خسته بودیم، از همه چیز خسته بودیم.... از کسانی که انگار به بدبختی ما عادت کرده بودند و ما را از فحش بی نصیب نمی گذاشتند به خاطر جوانه های از امید در دلمان که می جوشیدند.... انگار ما چون عمری بدشانس بودیم دیگر حق زندگی نداشتیم.... حق خوشبخت شدن نداریم، یا شاید حتی حق خندیدن....

دوست نداشتیم آشنایی که روزی قلبمان را مفت با او تقسیم کردیم و قدر ندانست و ما را این چنین در منجلاب بدبختی فرو برد و  آدرس اینجا را دارد بیشتر ازین از قصه زندگی ما با خبر شود.... و ما چقدر احمق بودیم روزی عاشقش بودیم و خود با ارزشمان را انقدر خوار کردیم.... و چرا ما هیچوقت قدر و ارزش خود را ندانستیم؟؟!!

این را نوشتیم برای دوستان خوبمان، بدانید خوشحالیم، زندگی همچنان خوب است... ما هنوز هم لبخند میزنیم... مطلقگی بد نیست... هیچ بد نیست... چیزی از ارزشتتان کم نکرده.... زندگی خیلی طولانی تر از یک سال و دو سالی است که ممکن است در دادگاه های خانواده زیر دست ناقاضی ها و شهادت های دروغ له شوید... به جرات قسم جلاله می خوریم به حرف سهراب که می پرستیمش که گفت:

" نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز"

چند شب پیش، حدود ساعت 8 شب بود، داشتیم قدم زنان در خیابان تاریک قدیم میزدیم... یادمان افتاد دقیقا 3 ماه قبل.... شبی که فردایش دادگاه آخرین داشتیم و شناسنامه یمان مزین میشد به سرگین مهر طلاق... چطور و با چه سرعتی در همین خیابان، دوچرخه را رکاب میزدیم و اشک هایمان بر پهنه گونه یمان جاری بود... چه آهنگ هایی در گوشمان بود و با خود زمزمه می کردیم... فکر نکردیم دنیا به آخر رسیده و دقیقا همین غصه یمان بود، که چرا دنیا به پایان نرسیده؟ چطور بقیه این راه خاکستری را ادامه دهیم؟ نا نداشتیم خسته بودیم..... ولی چند شب پیش...3 ماه بعد... باز هم دقیقا در همین خیابان..... رنگ دنیا چقدر تغییر کرده بود... یک رنگ سبز درخشان که میخندید بر رویمان... چقدر زود ورق برگشت... تبلت نوتمان را با هندزفری از کیف بیرون آوردیم و شادترین آهنگ ممکن را در گوشمان گذاشتیم و رقص کنان طول خیابان را طی کردیم... تا کور کنیم آن شب های منحوس را...

نگران ما نباشید دوستان مهربانم.... ما خوبیم.... دیگر عجله هم نمی کنیم... برایمان دعا کنید... خیلی نیازمند دعاهایتان هستیم... گاهی بسیار مرددیم که آیا این همان است یا نه.... نمی دانیم با او خوشبخت می شویم یا نه.... فقط یک چیز را خوب میدانیم: عجله کردن در این مسیر، ممنوع.... زمان می طلبد این چیزها....