+ بعدا نوشت: دوستان، دوستان، خواهش می کنم انقدر عصبانی نشیدنیشخند... واویلا چه کامنت هایی.... ماجراش خیلی مفصل تر از اینی هست که تو این پست نوشتم... اتفاقات بسیاری افتاد، سوء تفاهم های بدی پیش اومد و من باش تموم کردم، ولی اون بی خیال نشد و سعی کرد سوء تفاهم ها رو کامل برطرف کنه و من فهمیدم اشتباه کرده بودم....

دلم تنگ شده بود برا وبلاگم.... خیلی دلم تنگ شده بود....لبخند.... اول از همه عذر خواهی بابت بدون جواب تایید شدن کامنت هاتونقلب.... دوم اینکه، دیگه اصلا نمیدونم به کی رمز دادم به کی ندادم... کلا قاطی کردم... ولی گفتم که به همه رمز رو نخواهم نداد.... بازم پست میذارم... با همین رمزی که الان دارید... ولی این پست رو عمومی گذاشتم، تا اونایی که میخاستن بدونن گفتن "من یک مطلقه ام" چقدر سخته، بخونن....

الان هم خانواده من، هم خانواده نابغه، از همه چیز خبر دارن.... گفتن اینکه مطلقه ام، خیلی سخت بود... نمیشه بگم چه استرسی تحمل کردم، فقط بدونید مریض شدم اساسی... وقتی بعد کلی صغرا کبری چیدن از فضایل خانوادگی و پست و مقام های فامیل در یک ساعت، بش گفتم که راستی کاوه، یه چیزی هم تو گذشته ام هست که هنوز بت نگفتم... خندید و گفت: حتما میخوایی بگی تا حالا، 4 تا شوهر کردی، 8 تا هم بچه داری؟ گفتم نه تا این حد ولی یه بار طلاق گرفتم... بازم خندید و گفت: این چیزی نیست که، داداش بزرگترم با کسی ازدواج کرده که 2 سال ازش بزرگتره و 2 تا بچه هم داشته... با این که خیلی ساده برخورد کرد با حرفم، ولی من دستام یخ کرده بود، سرمم تمام مدت پایین به سنگ فرش های خیابون بود و قدم میزدیم.....

راستش رو بخوایید خیلی خوشال شدم که داداشش هم اینطوری بوده، ولی اگه خودش طلاق گرفته بود بیشتر خوشال میشدم.... بعدش شروع کردم و از سیر تا پیاز ماجرا رو براش گفتم... همش رو.... صادقانه صادقانه... و اون فقط گوش میداد... چند بار اومد دستم رو بگیره، گفتم نه بم دست نزن، نمیخام احساسی بشی، باید منطقی فکر کنی، تصمیمیت رو نسبت به این موضوع بگیری، یا برو یا بمون، همین.... گفت میخوایی برم روباه رو همچین بزنمش دیگه تا آخر عمرش از زمین بلند نشه؟ ... گفتم نه، من اونا رو واگذار کردم به خدا...

بعد که دید، من خیلی ناراحتم و همش سرم پایینه، مثلا میخاست منو به خنده بندازه، چرت میگفت. منم عین برج زهر مار... آخرش بم گفت، سرت رو بالا کن رستا، نگاهم کن، تو هیچی از ارزشت برا من کم نشده، چرا اینطوری میکنی؟... دیگه کم کم ازون حالت در اومدم و نگاه به ساعتم انداختم، دیدم دقیقا 3 ساعت هست که داریم همینطوری راه میریم و من اصلا متوجه گذر زمان نشدم.... آخرشم بم گفت: رستا بم بگو همش یه قصه بوده، باورم نمیشه، تو اصلا بت نمیاد، تو خیلی شاد و پر انرژی هسی.... گفتم: حالا کجای انرژی منو دیدی؟ صبر کن هنوز مثه سابق نشدمنیشخند

بعدش هر کی ما رو تو خیابون میدید، فک میکرد 2 تا دیوونه رو میبینه... با هم می دویدیم، بلند بلند شعر میخوندیم،میخندیدیم، بالا و پایین می پریدیم... نابغه هم مثل من بیشتر دیوان حافظ رو حفظ هست و با هم مشاعره میکنیم....

اینکه پدر و مادرم برا اولین بار تو عمرم، مقدار زیادی درکم کردن رو دوست دارم.... اینکه وقتی با نابغه میرم بیرون یه بار هم بم زنگ نمیزنن که کجایی؟ که بگن بیا خونه ساعت شده 11 شب.... اینکه قبول کردن مثه آدم های قرن 21 باش آشنا بشم، حتی دعوتش کنم خونمون برا شام تا با خانوادم آشنا بشه.... اینکه همه چیز رو گذاشتن به اختیار خودم.... خوشالم ازینکه اینهمه بم اعتماد دارند و میدونن من آدمی نیستم که شرافتم یا آبروی خانوادم رو به بهایی ناچیز بدم...

رابطه بین من و نابغه، چند تا مشکل اساسی داره... که نمیدونم با اونا میتونم کنار بیام یا نه... نمیدونم آخرش بش ج مثبت میدم یا نه.... خیلی از اوقات دلم میخواد بش بگم تمام، من نمیخام... ولی دارم سعی میکنم عجله نکنم، خوب فکر کنم.... بذارم زمان بگذره... ببینم چی پیش میاد.. تو یه پست رمزی بعدی از مشکلات می نویسم....

+++ اینا رو هم دیروز عصر نوشتم ولی عمومی نکردم:

من می ترسم.... من از شکست های دوباره می ترسم... من از حرفهای زن فالگیر می ترسم... اقرار می کنم می ترسم... اقرار می کنم که ادعاهایی که داشتم، الکی بود، الان که به پای عمل رسیده، میفهمم الکی بود... اینکه با خودم میگفتم ازین به بعد حتی اگه صد بار هم زمین بخورم بازم بلند میشم...اینکه حتی اگه بازم تو احساساتم شکست بخورم ، بازم از زندگی نا امید نمی شم....

دلم منی چون خودم میخواد.... کسی که قشنگ نصیحتم کنه... تقریبا تمام اطرافیانم وقتی می خوان با یه نفر مشورت کنن، رو من خیلی حساب میکنن به خاطر تجربیاتم و مطالعات فراوانم.... ولی خودم نمی تونم به خودم کمک کنم.... اقرار میکنم حس میکنم دارم کم میارم... خسته ام...

از خوشحالی هایم می ترسم.... از سیر کردنم در ابرها می ترسم... از ناراحتی های گاه و بیگاهم می ترسم.... اگر بازم زیر پام خالی بشه، چی میشه؟ گفتن که بالاتر از سیاهی رنگی نیست، و من سیاهی رو تجربه کردم و از پسش بر اومدم ولی شکسته تر شدم.... ضعیف تر شدم.... حساس تر شدم....بالاتر از سیاهی هم رنگ های زیادی هست.... رنگ ضعف، رنگ قلب های بند زده شده، رنگ تجربه های تلخ....

به اینکه همیشه می شنیدم "هر کسی تو زندگیش یه مشکلاتی داره ولی ما نمیبینیم" واقعا ایمان دارم... شاید الان وضع من و نابغه، واقعا ایده آل باشه، ولی خودم جاهایی رو که لنگ میزنه متوجه میشم... ضعف های نابغه رو با تمام وجودم حس میکنم.... بعضی وقتا این ضعف ها آزارم میده... ولی به خودم میگم هیچکس 20 نیست، باید کنار اومد...

دلم همون تنهایی خودم رو میخواد... دلم همون زندگی بدون هیجان و ساده خودم رو میخواد...

+ دیروز هم زنگ زدم به زن مطلقه که شرایطی بسیار مشابه شرایط من داشته و کلی حرف زدیم... خیلی حالم بهتر شد و از سردرگمی در اومدم... ازش ممنونم یه عالمهقلب

+ خدا لعنت کنه روباهان این سرزمین رو که روح آدم رو میذارن تو هاون و تا اونجایی که میشه له اش میکنن لا مصب ها....

+ لا حول و لاقوه الا بالله العلی العظیم