شب ها خوابمان نمی برد.... ساعت ها فکر میکنیم با خودمان، به خودمان... نمیدانیم این هم از عجول بودن همیشگی مان هست یا واقعا چیزی درونمان می جوشد... حس خونی تازه در رگ مان داریم... گفتیم به جای غلتیدن در رختخواب در زیر چراغ های خاموش کمی اینجا بنویسیم از افکارمان با خودمان به خودمان...

فکر میکنیم برای این آقای جدید، چه اسمی بذاریم که واقعا موصوف اوصافش باشد، اسمی به ذهنمان نرسید تا مانند اسم های قبلی عین عین، غضی ، قلی و آقای خوشتیپ و 5 6 تا مذکران دیگر که اسمی از آنها نبردیم ولی بودند در اطرافمان و اسمی در ذهنمان برایشان انتخاب میکردیم، که دقیقا موصوف آنها بود، باشد. سر آخر بهترین اسمی را که جامع و شامل باشد به ذهنمان رسید انتخاب نمودیم: آقای نابغه.... هر چه بیشتر با خودمان فکر میکنیم میبینیم آقای نابغه بیش از حد ایده آل می باشد و این به نظرمان کمی عجیب و غریب است با توجه به سوابق سیاه و پرونده سنگین بخت ما و شانس ما درین سال های زندگی.... میخواهیم فردا خوب این آقای نابغه را بررسی کنیم تا ببینیم خدای نا کرده دست و پایش کج نباشد، چشم هایش لوچ نباشد، یه وری نباشد و ما تا به حال بعد این 5 ماه ندیده باشیم... بس که عجیب می نماید همچین آدمی این چنین سر راهمان قرار بگیرد... حتما یک جای کار میلنگد....

نابغه گفتیم، چون هر چه بیشتر از او آمار در می آوریم میبینیم واقعا دستی در همه چیز دارد و در همه آنها بهترین است... (مدرک داریم ها).... در موسیقی و نوازندگی، در ورزش، در کار و از همه مهمتر در درس.... (البته بعدا با جزییات بیشتر او را وصف خواهیم کرد).... کم می شود ما از هوش کسی تعریف کنیم، از بس خودشیفته ایم ولی واقعا آقای نابغه، نابغه هست.... دوست داریم ازینکه با ما دقیقا در یک گرایش است و میتوانیم بالاخره در عمرمان روی کسی حساب کنیم.... همیشه غبطه به خواهرمان میخوردیم که آنها ما را دارند برای پرسیدن سوالات درسی شان ولی ما همیشه باید خودمان به جواب میرسیدیم و کسی را نداشتیم کمک مان کند...

ولی یک چیز، عجیب ما را با خودمان درگیر کرده است و آن اینکه هوش اجتماعی آقای نابغه بیشتر است یا هوش اجتماعی ما.... هر چه بالا و پایین اش می کنیم با تخصص خودمان در زمینه شناخت موجودات غریبه ی نرینه، نمیتوانیم بفهمیم دارد ما را گول میزند که خیلی ساده و رو راست است یا واقعا ساده و رو راست است... مانده ایم چگونه در عرض 4 روز مخ ما را زده و باعث شده از 24 ساعت شبانه روز، 16 ساعت را به او فکر کنیم و بقیه ساعات را فکر نکنیم چون خوابیم.... و ما مثل ندید پدید ها مدام گوشی را برای آمدن اس هایش چک کنیم...

مدیونید اگر فکر کنید ما خودمان را لو میدهیم... مانند دخترکان سنگین و رنگین برخورد میکنیم و هیچگاه خودمان را لو نمیدهیم... زیاد هم رو نمی دهیم... 2 باری هم دعوایش کردیم که بعد فهمیدیم اشتباهاتش، از بی تجربگی اش می باشد.... و بعد از هر دعوا 3 بار معذرت خواهی میکند و ما همچنان مثل شیری بر این رابطه می غریم و آقای نابغه، غافل است ازینکه در دل ما چه آشوبی می گذرد....

ولی به هر حال، آقای نابغه هم مانند بقیه ماخلق پروردگار نقایصی نیز دارد.... که ما ترجیح می دهیم بر آنها چشم ببندیم.... یکی از آنها baby face بودنش می باشد... و علی رغم چهره جذابش، اصلا انگار نه انگار 5 سالی از ما بزرگتر است... و دیگری کاملا بی تجربه بودنش در رابطه با موجوذات مادینه می باشد... که آن را خودمان می سازیمش مثل شیر....

حالا ترسمان شده گفتن این جمله "من یک مطلقه ام"... ولی خودمان را از تک و تا نمی اندازیم و هر چه زودتر به او خواهیم گفت.... چون فهمیده ایم دلش بد رقم این اطراف گیر کرده و نمیخواهیم بدتر شود...

نمیدانیم چه پیش خواهد آمد ولی حدس میزنیم و پیش بینی میکنیم به احتمال 99.5% فردا می آییم و مینویسم: اه، این که بود؟ این هم یکی مثل بقیه بود، همه یشان سر و ته یه کرباسن و این آدم خنگ (متضاد نابغه، خنگ هس دیگر، ها؟) ما را ول کرد و رفت.... این پیش بینی ما از پیش بینی هواشناسی سایت های اجنبی ها هم دقیق تر می باشد... چون بخت و اقبال خودمان را خوب می شناسیم بعد این همه سال.... خدا رحمت کناد حافظ را که شعری وصف حال ما سرود : کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت، یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟

این را نیز اضافه بفرماییم: روزی که ما در خیابان داشتیم به اقای نابغه شماره میدادیم، گویا کس دیگری پشت سرمان بوده، که در نگاه اول عاشقمان شده بوده و شماره ما را برداشته بود و مزاحمت های عاشقانه ایجاد می کرد... بعد از مطرح کردن ماجرا با آقای نابغه، ایشان گفتند با طرف قراری بذاریم تا حالی ازین مزاجم بگیرند....  آقای نابغه 2 تا مدال طلای جهانی و 3 مدال طلای کشوری در یکی ازین رشته های رزمی دارد.... و ما چقدر حس امنیت بهمان دست داد.... حسی که تا بحال با هیچ مردی تجربه نکردیم.... یادمان به دوئل عشاق بر سر زنان زیبا در تاریخ افتاد و اعتماد به کف مان به سقف چسبید....

میدانیم کلا چرت و پرت گفتیم.... بگذارید به حساب سرمستی هایی که در عمرمان هیچگاه تجربه نکردیم... سرمستی هایی که بر مطلقه بودنمان حرام است و بوده... ولی دوست داریم چند صباحی با آن خوش باشیم.... تا همین 2 3 روز آینده که این دنیای خشن زشت، آنها را از ما خواهد گرفت.... زیاد برایمان خوشحال نشوید... برایمان هیچ خوشی ای ماندگار نیست... کسی در زندگی ما ماندگار نیست....

+ دمتان گرم... در پست قبلی که رویمان را زمین نینداختید و به خواهشمان جواب دادید، کلی خوشحالمان کردید... از کسانی کامنت داشتیم که حتی فکرش را نمیکردم اینجا را بخوانند... خوانندگان همیشه روشنی که هنوز هم در کنارمان هستند و خوانندگان خاموشی که ما را خوشحال فرمودند با دست به کیبورد شدنشان.... و تمام کامنت های خصوصی که 11 تا بود از 11 آدم بزرگ... ممنونیم.... برایتان سورپریزی داریم در حد تیم ملی.... می آییم تا یکی دو روز دیگر....

+ لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم....