خب از کجا شروع کنم؟متفکر خیلی دوس داشتم یه مروری رو سالی که گذشت داشته باشم...

خب ازدواجم بسیار بسیار عجولانه و بچه گانه بود... تقریبا با شناخت صفر به عقد آدمی(!!!) در اومدم که فقط دو هفته میشناختمش.... حالا دلایل و علت های این ازدواج رو که بارها گفتم، بماند...

از هفته اول دعواها و برخوردها شروع شد... و روز به روز شدیدتر شد...میگفتن عروسی کنید، همه چیز بهتر میشه... ولی روز عروسی هم دعوا و قهر بود...

بعد عروسی کارم شده بود هر شب گریه... از خدا میخواستم به هر قیمتی منو نجات بده و حداقل به همون زندگی نکبت قبل ازدواجم برم گردونه.... احساس میکردم اونقدر ها هم که فکر میکردم خونه بابام و مامانم بد نبوده که ازش اینطوری فرار کنم... اونقدر ها شکست عشقی وحشتناک نبود که برا فراموش کردنش خودم رو تو این چاه عمیق انداختم که بیرون اومدن ازش برام بسیار بعید بود...

رفتیم مکه و ازینکه میگفتن 3 دعای اول بی برو برگرد برآورده میشه، دعا کردم... که هیچکدوم برآورده نشد حتی بدتر هم شد....

4 ماه از زندگی نگذشته بود که بار آخر دیگه نتونسم تحمل کنم.... با بدنی کبود و سر تراشیده شده به خونه بابام برگشتم.....

میدونید، دیگه روم نمیشه بگم کتک خوردم.... احساس بدی بم دست میده... حس حقارت.... حس بدبختی عظیم تو قرن 21.... حس آدم های بی سواد و احمق.... حس برانگیختگی ترحم بقیه. متنفرم ازین حس دیگران.... میخوام فراموش کنم این قسمت رو... میخوام بگم تفاهم نداشتیم......

روزای اول برگشتم که حتی یه دست لباس هم نداشتم.... کتابام و جزوه هام مونده بودن.... بعد قبولی برا یونی، اتاقی برا درس خوندن نداشتم..... کارم بیشتر و بیشتر شده گریه.... دعواهای هر روز با مامان.... فکرهای خودکشی که در 80 درصد مواقع به سرم میزد.... حس تنهایی.... حس سردرگمی.... اینکه بالاخره چی کار کنم؟.... آینده چی میشه؟...

اون روزا تنها و تنها چیز و کسی که بم کمک کرد دوستم بود... میدونم هیچوقت نمیتونم لطف هاش رو جبران کنم، ولی جز بزرگترین آرزوهام، اول خوشبختی اونه بعد خودم.... بم امید و روحیه عاقلانه میداد.... با ماشین دنبالم میومد و میبردم بیرون.... پیتزا نصفه رو یادته؟خنده...... تا یه ذره ناراحت میشدم برام فیلم رایت میکرد یا برام می اورد یا اگه تهران بود برام با پست میفرستاد.... چقدر تلفنی حرف زدیم و پول موبایلش سر به فلک کشید.... خوشالم که الان viber و wechat دارمنیشخند.... چه شب هایی که خوابم نمیبرد تا صبح بیدار می نشست و بازی آنلاین میکردیم یا بام چت میکرد که ازین حال و هوا بیام بیرون..... بازی اوتلو که گولت میزدم فک میکردی چقدر باهوشمخنده... دوستت دارم دوست خوبم، تا آخر عمرم دوستی با تو رو با هیچی عوض نمیکنم....

حمایت های بابام... که اولش خودش هم نمیدونس باید چی کار کنیم.... عموهام.... که تو سرما و بارون بلند میشدن و میومدن خونمون تا بام حرف بزنن.... دوچرخه سواری با عموم میم.... ولی بازم حمایت های بابام...... دستش رو از همین تریبون بوسه باورن میکنم... دوستت دارم بابای خوبم که هیچوقت جز خوبی و حمایت های بی دریغ ازت ندیدملبخند.... دوچرخه ای که برام خرید... که هنوزم وقتی میخوام تو اوج غم میخوام خودمو خالی کنم دوچرخه سواری میکنم.... اینکه تو خونه جلو مامانم و خواهرام ازم دفاع میکرد و تنها کسی بود که پای هر تصمیمی که گرفتم ایستاد و نذاشت بیشتر تو منجلاب اون زندگی نکبت فرو برم...

وبلاگی که ساختم.... وبلاگی که ساختم.... وبلاگی که ساختم.... . تو عمرم اگه بگن تنها یه کار رو نام ببر که هیچوقت از انجامش پشیمون نشدی میگم وبلاگ نویسی.... یعنی فقط خدا میدونه چقدر اون روزا کامنت های شما، همراهی های شما، به حس تنها نبودنم کمک میکرد.... چقدر از غم هام و غصه هام کم میکرد.... چقدر منو امیدوار میکرد.... کسایی که از روز اول بام بودن، خوندن وبلاگ بقیه مطلقه ها.... عالی بود.... تو اون شرایط آدم بیشتر ترجیح میده به فضای مجازی رو بیاره.... از همتون ممنونم از همتون...لبخند

تا اینکه یه بار اگه یادتون باشه، با روباه آشتی کردم... خوشال بودم ازینکه لازم نیست اینهمه زجر بکشم و از نظر روحی داغون شم.... از مطلقه شدن دارم فرار میکنم.... ازین حس بی کسی و تنهایی لعنتی که حتی اگه هزار نفر هم دورت باشن بازم سراغت میاد..... ولی به یه روز نکشیده رفتاراش بدش دوباره شروع شد... بدتر شد..... یادمه روزه عرفه که میگن خدا دعا رو مستجاب میکنه من تو مسحد فقط زار میزدم که خدا هیچ راهی ندارم؛ نه جرات مطلقه شدن رو نه توان برگشت به زندگی با روباه، یا منو بکش یا اون رو.... بازم دعام مستجاب نشد چون الان هر دو زنده ایمشیطان.... تا اینکه بابام گفت دیگه به اون زندگی نباید برگردی... همه بم گفتن.... و من بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و صادقانه به جای تقاضای مهریه، تقاضای طلاق دادم که اینم جز اشتباهات بزرگم بود....

زندگی بهتر میشد... بابام جلو مامانم ایستاد تا از دو تا اتاقی که خودشون دارن، بزرگتر  رو بدن به من.... بزرگترین اتاق از 4 اتاق های خونه، حتی بزرگتر از اتاق های خواهرام.... زندگی بهتر شد... هر چند هنوز درگیری های من با مامانم ادامه داشت...

وارد شدن مردهای جدیدی به زندگیم که هیچوقت اینجا ازشون چیزی ننوشتم... بم کمک میکرد که اعتماد بنفسم بالا بره... باورم نمیشد، انگار خدا هم میخواست من حس تنهایی نکنم، هی جایگزین میکرد برام....

اعصاب خوردی های دادگاه... دروغ ها... شهادت های دروغ.... تهمت های دروغ.... دادخواست های دروغ.... واقعا زجر آور بود و حداقل زندگیم رو تا یه هفته فلج میکرد.... نمیذاشت به درسم برسم.... تا روحیه ام میومد ترمیم شه، دوباره همه چیز خراب میشد.... تنها راه فقط صبر بود و صبر.....

خیلی خوب به درسم نرسیدم.... خوب درس نتونسم بخونم یا بتونم کار مفیدی انجام بدم.... راندمان به شدت پایین بود.....

و بالاخره.... بعد یه مدت خیلی طولانی که حتی حاضر نیستم یه ثانیه ازش رو دوباره تجربه کنم.... طلاق گرفتم.... هرچند حقم بسیار ضایع شد..... هرچند از همه حقوقم محروم شدم ولی به قول یکی از شما که برام کامنت گذاشته بودید مثه استخوانی میمونه جلو سگ انداخته باشی تا دست از سرت برداره، اونا هم دست از سرم برداشتن....

و الان... بسیار خوشحالم.... احساس میکنم تمام اون حس ها.... حس های دودلی... حس های شک.... حس های تنهایی.... اشک ها... زجر ها... همه و همه ارزش امروز رو داشت....

و من اکنون بازم هم شانس خوشبختی و خوشحالی رو دارم.... باز هم میتونم آدم های جدیدی رو تجربه کنم.... هر چند بارها و بارها، بازم شکست بخورم.... ولی من آبدیده شدم.... و حس میکنم برا ازدواج ساخته نشدم.... دوست دارم درس بخونم و پیشرفت کنم.... به جاهای بلندی برسم.... دوست دارم تمام آرزوهای غیر ممکن یه دختر مجرد و یا یک زن متاهل رو تجربه کنم.... دوست دارم تمام غیرممکن ها رو تجربه کنم.... به تمام آرزوهام برسم.... با دستای خودم.... خدایا ازت ممنونم....

همین....

+ خب یه کم از حس و حالم بگم و از اتفاقایی که افتاده.... این روزا کلا 90 درصد مواقع شادم به طوری که بعضی وقتا، تو ماشین در حال رانندگی، یهو جیغ میزنم از خوشالینیشخند یا تو خیابون وقتی کسی نیس دست میزنم و از خوشالی بالا و پایین می پرم.... عین دیوونه هانیشخند....

+ یه کم هم ازون آقای با شخصیت بگم: خب آقا انقدر هم احمق نبودیم که شماره ندیم.... ایشون هم گفتن هر چند که قصد داشتن همون شب یه راس برگردن تهران، بلیط رو کنسل میکنن و یه دو سه روزی بیشتر میمونن.... بیچاره حتی کیفش رو باز کرد، یه دست لباس هم نداشت و فقط لپ تاپش همراش بود ولی گفت میمونه.... موند 3 روزی، و ما چند بار بیرون رفتیم... و اینجانب، پی بردم ایشون به اندازه ای که در ظاهر با شخصیت میان، در باطن بسیار بی شخصیت هستننیشخند نه بیچاره، خیلی هم بی شخصیت نیست ولی خب هستنیشخند و من هی بیشتر پی بردم کلا آب ام تو یه جوب نمیره با مردهای زیر 30 سال.... حوصله کل کل های مسخره و حرف های غیر منطقی رو ندارم.... خب آقا، من دارم میبینم خیلی جذابی، لازم نیست هی از خودت تعریف کنی و ماجرای خواستگاری دخترا رو از خودت تعریف کنی.... ولی خب ازین لحاظ که تونسم توجه یه همچین مردی رو به خودم جلب کنم، بسیار به خودم می بالمخنده... و اینکه من مثل همیشه مانند تمام مالیخولیایی ها، در یک اقدام انتحاری، با ایشون چند وقت پیش کات کردم... و ایشون هم که ماشالا از رو نمیرن، تا به امروز اس میدن و زنگ میزنن.... ولی باور کنید اینم به درد من نمیخورد... و من حتی جرات نکردم بگم مطلقه هستم....

+ هر چند که تنهاترینم و هنوز کسی منو کشف نکردهنیشخند، ولی خوشحالملبخند

+ چقدر حرف زدمنیشخند