همیشه تو زندگی، سهمم رفتن و نرسیدن بوده...

من خسته ام.... از همیشه خسته ترم.....

خدایا! تا دیدی دلم یه ذره شاد شد و مثل همیشه اومدم بت نزدیک شم و مثل همیشه نذر کردم، بازم زدی تو ذوقم؟ نمیدونم به رحمانیتت شک کنم یا قدرت برترت؟.....

امروز رفتم و جهیزیه ام رو اوردم، هر چند نصف بیشترش رو برداشته بودن... ولی دیگه حوصله کل کل نداشتم.... کلی از وسایلم هم به لطف آقایون کارگر شکست....

ننه اش اومد گریه کرد و حلالیت طلبید و با گریه می گفت چرا می خوایی بری!!!!! می خواسم بگم من همونم که دو روز پیش هر چی از دهنت در اومد گفتیا! ولی هیچی بش نگفتم!

خواهر بزرگترش هم اومد حلالیت طلبید!

دلم فقط برا یکی شون تنگ میشه، دختر 8 ساله همین خواهرش.... دنبالم می دویید و زن دایی زن دایی میکرد.... بش گفتم عزیزم من دیگه زن دایی ات نیستم... میگفت تو تا همیشه زن دایی من می مونی....

رفتم وسایلم رو که فقط 2 ماه ازشون استفاده کرده بودم رو گذاشتم انبار عموم....پسر عموم هم اونجا بود.... قبلا عموم من رو خیلی میخواست برا این پسرش ما عین خر لگد زدیم و الان اون سواره خره و ما تو گل گیر کردیم.... چقدر خجالت کشیدم ازش وقتی داشت وسایل رو می برد و هی میگفت دختر عمو دست نزن کمرت درد میگیره.....

دقت کردید یا نه، پست قبل دقیقا پست 101 ام بود... یعنی تا 100 تای بعدی چی خواهد شد؟

مامانم ناراحت بود خیلی، گریه کرده بود... رفتم پیشش با تمام نیروم لبخند میزنم که حس نکنه ناراحتم یا دلم گرفته، بش میگم مامان ناراحت نباش، انگار من تو زندگیم برا معمولی بودن آفریده نشدم، همیشه باید یه جای کار من با بقیه فرق داشته باشه....

نمیدونم کی میتونم از جا بلند شم بازم و برا بار n ام دوباره از نو شروع کنم.... نمیدونم کی میشه.... فقط میدونم احتیاج به یه انگیزه قوی برا جنگیدن دارم.... یه چیزی جدای از توهمات و خیالات و امید های واهی... یه چیزی واقعی...

من خسته ام.... از همیشه خسته ترم.....